خواهشمند است دمی درنگ نمایید.
Loading

نئور - سوباتان - لیسار

پخش شده در روز پنجشنبه 19 / 3 / 1390 در زمان "44 : '23 : 4 پس از نیمروز
نویسنده :

مرتضا باجلان

changeFont

به نام او
نمیدونم از کجا باید شروع کنم، فکر کنم از ابتدا بگم بهتر باشه، البته از آخرم حال میده میشه شبیه فیلما... 3

از قر قر کردنام تو خونه شروع میشه، از اول سال 90 تا برج 4 بیکار بودم، درسم تموم شده بود و اول برج 4 اعزام بودم سربازی، همش تو خونه قر میزدم بابا حوصلم سر رفته، چکار کنم و ...

این مدت نه کلاسی برداشته بودم، نه پروژه ای نه چیزی، یک بند پشت رایانه فیلم زبان اصلی سانسور نشده زیرنویس فارسی میدیم، این اواخرم سریال بسیار زیبای LOST. 103

تا این که خانوادم قرار شد برن جایی و بمن گفتن برم خونه آشنایان چند روز، زیاد دلم نبود برم، خواهر کوچیکم که همین جا تا یادم نرفته ازش تشکر ویژه میکنم 6 91 حسم رو فهمید، من چیزی نگفتم خودش گفت: ولی اگه نخوای بری اونجا یه برنامه تفریحی هست که تو همین چند روزه تا تو بری اونجا و برگردی ما هم برگشتیم خونه 93 ، آدرس سایتش رو هم داد anobalini.com.

اولش زیاد جدی نگرفتم، جالب بود که خواهرم که روحیاتمو خیلی بهتر از بقیه میدونست پیگیر میشد، میگفت رفتی تو سایتشون؟ دیدی؟ خلاصه رفتم و سایتشون رو پیدا کردم، البته جوگیر سریال LOST هم بودما... دیدم این برنامه گردشگری پیاده روی و جنگل و کوه و ... داره، 4 روز هم هست، بشکن زدم 69 و نام نویسی کردم تو سایت و... البته آدرس سایتشون هست : http://www.anobanini.net

زنگ زدم به لیدرمون، کسی که سرپرست تیم بود و قرار بود ایشون ما رو ببرن به این گردش چند روزه! اسمش مهدی هست، گفت همه چیز حله فقط با مسئول ثبت نام هماهنگ کن، راستی تجهیزات چی داری؟ گفتم همه چی!!!!!! 4

- کوله داری؟
- نه.
- چادر داری؟
- نه.
- کیسه خواب؟
- نه.
- لباس گرم؟
- نه. ( البته این یکی رو داشتم، اما جواب همه سوالا نه باشه بهتره! ) 4
- کفش کوه نوردی؟
- نه.
- خلاصه هرچی گفت، من گفت نه ولی تهیه میکنم…

آخرش ناامید شد، گفت برو تو سایتمون و شرایط رو بخون، با حفظ احترام نسبت به آقا مهدی یه سایت در پیت به درد نخوری دارن 10 ، جالبه که من طراح سایتم نتونستم درست و حسابی ازش سر دربیارم، انقدرم قوانینشون زیاد بود حوصلم نیومد بخونمشون، گفتم بیخیال بابا، کلن 4 روزه دیگه، قرار دادشون ندید قبول...

خلاصه همه چیز جور شد و آقا مهدی زیاد گیر بود رو کیسه خواب، تو سایت دیده بود ساعت 4 بعدازظهر روز 1390.3.11 حرکته، صبحش هزینه سفر که 89 تومن بود رو ریختم به حساب و هماهنگ کردم و از اراک راه افتادم به سمت تهران، با خودم حساب کردم وقت میکنم از تهران کیسه خواب بخرم، تا رسیدم و هماهنگ کردم و نهار خوردم ساعت 2.40 شد، اس دادم به آقا مهدی:

- کجا بیام ساعت 4؟
- چرا 4؟
- پس کی؟ کجا؟
- برو سایت. ( شاید مرتبه 12 بود که این حرف رو، یا اس کرده بود یا گفته بود. ) 14
- گفتم تهرانم دسترسی به نت ندارم.
- گفت ساعت 10.15 ترمینال غرب.

خوشحال شدم، وقت واسه خرید کیسه خواب داشتم، تهران شهر عجیبیه، همیشه اینو تجربه کردم اما واسم عبرت نشده، همیشه وقت کم میاری، همیشه همیشه همیییییییییشه، تا رفتم کیسه خواب خریدم و برگشتم ساعت 9.40 شد، تا شام خوردم و راه افتادم ساعت 10.3 شده بود، عمرن از سیدخندان تا ترمینال غرب 15 دقیقه نمیرسی! نمیدونم چرا 85 ، از ساعت 4 منتظر ساعت 10 بود بعد...
وسایلم جمع و جور کردم و راه افتادم... 8

از اینجا ماجرا یه کم عوض شد 29 ، تو فکر هلی کوپتر بودم، گیرم نیومد، چون وسیله داشتم موتور هم نشد، ناگزیر دربست گرفتم، ساعت 10.34 رسیدم ترمینال، خیلی دوست داشتم به این سفر برسم 38 ، از ماشین که پیاده شدم به جناب مهدی خان زنگ زدم، گفت بیا پل هوایی و زارچ قطع کرد 52 ، معلوم بود سرش شلوغه، حدود 2000 متر اونطرف تر از ترمینال یه پل هوایی دیدم و حالا ندو کی بدو، وقتی رسیدم هیچ آثاری ازشون نبود 40 ، دوباره زنگیدم، گفت اگه نمیدونی کجاست دیگه پیدامون نمیکنی، انگار آب یخ ریختن رو سرم 17 ، یادم باشه حتا اگه کسی که هیچ استعدادی تو زمینه برنامه نیوسی نداره ازم بپرسه به نظر شما من برنامه نویس میشم؟ بهش بگم اگه تلاش کنی حتمن.

وسایل تو دستم، حالا بدو کی ندو، جالب بود از استرس درب ترمینال هم گم کرده بودم و فقط میدوییدم دنبال پل هوایی، یه بار تو همین رفت و برگشت ها دیدم یه سری وسایل ریخته تو خیابون، با خودم گفتم عجب آدمایی پیدا میشنا، بلیز بافتنی به این قشنگی رو آدم میندازه اینجا؟ 7 چه رکابی خوشگلی!!! کمی مشکوک شدم، تا این که شورت آبیمو دیدم، گفتم چه جالب... فهمیدم شاس مخ بازی درآوردم 26 و در کوله باز شده و همه اینا وسایل خودم بودن ریختن کف خیابون، تند تند جمعشون کردم و دوباره بددووووووووووو...

سرم بالا بود دنبال پل هوایی، خوردم زمین، دوباره وسایلم پخش زمین شد، یه ماشین هم نزدیک بود زیرم کنه، جلوم نگه داشت، انگار از من بیشتر عجله داشت، داد بیداد کرد 70 ، وقت نداشتم به حرفاش گوش کنم و جوابش بدم 66 ، جمع و جور کردم و باز بدوووو...

مهدی اعصابم رو خرد کرده بود 45 ، زیر لب میگفتم آدرس بهتر نبود بده؟ نمیخوای ببری بگو نیا چرا اینجوری میکنی؟

زنگیدم بهش و با عصبانیت پرسیدم بابا کجاییییییییییید؟ 81 با آرامش جواب داد، اینجا فقط یه پل هواییه که از خیابون وارد ترمینال میشه، ما اونجاییم، تا 5 دقیقه دیگه نرسی رفتیم 89 ، همه اومدن فقط تو موندی، نیای رفتیم، نمیگم اون موقع تو دلم بهش چی گفتم 65 ، اما بد جور دلسرد شدم، از هر کسی هم میپرسیدم پل هوایی کجاست میگفتن نمیدونیم، ساعت 10.56 شده بود، دیدم فایده نداره، پریدم تو یه اتوبوس که داشت آروم میرفت، راننده یه نگاه عاقل اندر سفیه بم انداخت 13 ، بعد نگاهش عوض شد، انگار به گدا نگاه میکرد، بعد دید نه اونقدرا هم بد نیست، فکر کرد مسافرم پول ندارم، یه جور پرسید چی میخوای؟ که انگار میدونست پول میخوام 64 ، گفتم تا نگی کجای این ترمینال فلان فلان شده "سانسور" پل هوایی هست پیاده نمیشم، شاید باور نکنید اما دو تا شاخ تو سرش میدیم، یه کم رفت دید نه جدیه، یه کم فکر کرد بعدش بدون این که حرفی بزنه با انگشت یه طرف رو نشون داد، تشکر کردم 8 و پیاده شدم و دوباره بدو، وقتی پل رو دیدم گفتم چه جا خوبی قرار گذاشتنا، راحت میشه پیداش کنی... 54

دور خودم میچرخیدم و نگاه میکردم و در حال تماس با مهدی بودم که یه پسر نسبتن قد کوتاه، با چهره جاافتاده اومد جلو و گفت باجلانی؟ نفس زنان گفتم آره آره، نوکرتم آره، گفت تجهزیات چی آوردی؟ گفتم همه چی... 4 1

با خودم گفتم دم مهدی گرم، مسئول ثبت نامشون خیلی باحاله، همیشه فکر میکردم مهدی باید قد بلند و 4شونه و ... باشه، بعد فهمیدم آقا مهدی همون بود. 16

بعد فاطمه خانم رو دیدم، دوست خواهرم بود، ایشون برنامه این تور رو به خواهرم گفته بودن و خواهرم به من، گفت تو هم اومدی؟

گفتم بابا هرچی تلفنتون رو میگیرم اشغاله، میخواستم بپرسم باید چی بیارم و چی نیارم... گفت از صبح ساعت 6 گوشیم خراب شده، الان که بهش فکر میکنم میبینم همه چی دست به دست هم دادن که... حالا میرسیم بهش.

دیدم یه کوله گنده، گنده که میگم یعنی گنده ها، این قدددددددددددددددددددددر، انداخته رو کولش، دلم براش سوخت گفتم میخوای بیارمش برات داری تلف میشی اون زیر 104 ، نگام کرد گفت نه خوبه، من 9 ساعت هم کوله کشی کردم، اون موقع داغ بود، خوشحال و سرمست از این که بالاخره به این سفر رسیدم 91 ، وسایلمون رو گذاشتیم تو قسمت باربری اتوبوس و پریدیم بالا و ...

بچه ها خیلی مهربون و گرم بودن، میگفتن و میخندیدن، من تو شوک بودم، وقتی آقا مهدی گفت دیگه پیدامون نمیکنی و نمیرسی واقعن ناامید شده بود، دوست داشتم برم وسط بحثشون ولی گفتم بذار از تو شوک دربیام، نفس نفس نزنم حالا وقت هست...

خسته هم بودم، خوابیدم تاااااااااااااااااااااااااااا صبح 4 ، شانس آوردم کسی کنارم ننشست چون تازه وارد و غریب بودم! راحت خوابیدم 28 ، واسه صبحونه جایی نگه داشتن، گفتن اگه دوست دارید اینجا بخورید، اگه نه دریاچه نئور بخورید، اولیم مقصدمون، من انگار همچنان داغ بود، گفتم نه صبحانه کنار دریاچه بیشتر حال میده، با بچه ها پانتومیم بازی کردیم تا دریاچه نئور، مرز بین اردبیل و گیلان. 103
وقتی رسیدیم و قرار شد صبحانه بخوریم، نگاه کردم تو کولم گفت چرا من صبحانه نیاوردم؟ 93 فقط 6 تا کنسرو آورده بودم، جالب بود 4 روز میشه 8 وعده، نمیدونم چرا فقط 6 تا گرفتم، حالا به جز صبحانه... 85

فاطمه خانم فهمید، گفت بیا با هم صبحونه بخوریم، تازه اونجا فهمیدم چه خبره، همه کوله هاشونو از اتوبوس درآوردن و داشتن آماده صبحونه میشدن، دیدم کوله من یک سوم بعضیاشونم نیست 4 ، هرکس یه چیز از تو کولش درمیاورد، از گاز کوچیک که تو یه دست جا میشد تا فندک گازی اندازه خط کش T!

نگاه کردم تو کیفم یه 5 تومنی رو 50 تومنی دیدم، گفتم خوب برسیم یه روستایی جایی، همه چیز درست میشه، خلاصه صبحانه رو زدیم و جمع و جور کردیم و راه افتادیم، جلودار عقب دار، نمیدونستم چی هستن!!! گفتن باید بین این 2 گروه باشی 62 ، دستشون هم بیسیم بود، خندم گرفته بود، به نظرم زیادی جدی گرفته بودن 1 ، هرچی به خودم فشار میاوردم نمیتونستم پشت سر کسی راه برم، همش میچسبیدم به جلو دارها، مهدی هم همش میگفت مرتضا برو عقب، انقدر دریاچه قشنگ بود که نگو و نپرس، بارون هم میزد خیلی حال میداد، میرفتم تو عالم رویا، یهو میدیم با جلو دارها هستم، مهدی دید دیگه فایده نداره دیگه بم نمیگفت بیا عقب 16 ، از این اخلاقش خیلی خوشم میومد، آدمی نبود که رئیس بازی دربیاره و همش بکن و نکن بکنه، البته نمیذاشت گروه هم از دستش خارج بشه، حالا راجع به بچه های اونجا میگم...

رسیدیم به یه روستا، جایی که قرار بود کمپ بزنیم و شب اونجا بمونیم، رفتیم تو روستا، چند تا سگ اومدن جلو استقبال، همچین پارس میکردن که تو دلت میبرید 42 ، از پشت سر میگفتن توجه نکنید برید، گفتن میاد جلو ولی نمیگیره، یهو دیدم 6 یا 7 تا سگ پارس کنان تو یه قدمیمون هستن، گفتم بابا دارن میگیرن دیگه، خودتون بیاید توجه نکنید ببینم میتونید؟ 17 خدا صاحبشون رو بیامرزه، اومدن بردنش، البته بقیه معتقد بودن لازم نبود، باید به سگ، محل سگ هم نذاشت... 4

همین که داشتیم چادر میزدیم، ببخشید، همین که داشتن چادر میزدن بارون سختی گرفت و سرد شد، فکر میکردم ساعت 7 یا 8 غروبه، تو نگو ساعت 12 ظهره، هوا بدجوری گرفته بود، یه سرهنگ اومده بود تو روستا به صرف قلیان و بره 10 ، براشون مسجد رو باز کردن، ما هم فرصت رو غنیمت شمردیم و رفتیم تو مسجد، خدا رو شکر شب اول به خیر گذشت، جا واسه خواب داشتیم، همین که تو بارون چادر زدن و ما هم گریز زدیم تو مسجد، همچین هوا آفتابی شد که نگو... به قول یکی از بچه ها هوا بهمون نیشخند زد 4 ، بچه ها میخواستن نهار بخورن، من دنبال آتیش میگشتم تا غذامو گرم کنم، گفتن بیا ولش کن، با ما بخور...
دوست نداشتم این کارو بکنم، اما گفتم عیب نداره با اینا هم غذا میشم، رسیدیم روستا من مهمونشون میکنم قهوه خونه ای، کبابی چیزی...

بعدازظهر 12 ساعتی در اختیار خودمون بودیم 51 ، پشیمون شده بودم از اومدنم، دوست نداشتم تنها باشم، اما چون با کسی آشنا نبودم تنها بودم، حوصلم هم بدجور سر رفته بود 37 ، بچه هایی که هم گروه یا هم غذا بودن با هم بودن و رفته بودن یه طرفی، جناب مهدی خان هم تشریف برده بودن شناسایی...

شب آتیش درست کردیم و نشستیم دورش، تازه اونجا داشتم باهاشون و اونا با من آشنا میشدن، یه کنسرو گذاشتم کنار آتیش داغ شد و خالی خالی خوردم، انقدر دلم نون میخواست که نگو، فاطمه خانم هم گفت بذار بهت نون بدم، با خودم گفتم نه دیگه با فاطمه خانم که دیگه هم غذا نیستم، دلم داشت قار و قور میکرد ولی به رو خودم نیاوردم، رفتیم مسجد و خوابیدیم...

جناب سرهنگ و دوستان تو مسجد قلیون میکشیدن 93 و نوحه حاج کریمی گوش میکردن تو قسمت مردونه 93 93، تو قسمت زنونش هم ما خوابیده بودیم، حدودن 8 نفری میشیدیم که تو مسجد خوابیدیم.

با خودم گفتم اگه قرار باشه بکشم کنار که اونا بگن بیا تو جمع ما کور خوندم 46 ، بدون رودربایسی انگار که چند وقته میشناسمون با همشون گفتگو و بعضن شوخی میکردم، تقریبن همه رو شناخته بودم، داشت بهم خوش میگذشت، صبح شده بود گفتن راه بیافتید به سمت سوباتان...

کله صبح روده کوچیکم روده بزرگم خرده بود! باز همون احساس بده غریبگی اومد سراغم! واسه همین صبح رو گرسنه کنار آتیش نشسته بودم! بیشتر از اینکه نگران گرسنگیم باشم نگران این بودم کسی بفهمه و گیر بده بیا با ما صبحونه بخور! دوست نداشتم به جای صبحونه خجالت بخورم! تا اینکه فرشته نجات دلم اومد! 11 خدا یک در دنیا 100 در آخرت ( بیشتر هم شد مشکل نداره ) عوضش بده، یه دبه پر از شیر داغ و دلچسب، جوشیده و آماده آورد! فاطمه خانم حساب کردن!
واقعن خنده داره! خدا نون رو داد اما هنوز معطل دندونش بودم! من لیوان هم نبرده بودم 4، فاطمه خانم لیوانش رو بهم داد تا شیر بخورم، خیلی لذیذ بود، تموم که شد داشتم میرفتم 2باره بخورم که فاطمه خانم گفت هست، برو بخور دوباره!!! گفتم نه ممنون! گفت زیاده! نه ممنون، سیرم! بعد از این حرفم گفتم الانه که بگه صبحونه خردی که میگی سیری؟ اصلن صبحونه چی خردی؟ سریع لیوان رو دادم دستش و جیم شدم!
گرسنه بودم و بیشترین پیاده روی اون روز بود! البته یه حرف از یکی از بچه ها تسکینم میداد: همیشه میگفت، مرتضا رو اینجوری نبینید، یه خرما میخوره 12 روز میدووه! 4

تو مسیر خیلی حال میداد با همه خوش و بش میکردم 105 ، از تنهایی دراومده بودم، از اون گذشته دوردریاچه میچرخیدیم و دریاچه خیلی قشنگ بود، البته خیلی هم بزرگ بود... دیگه حصولم هم سرنمیرفت، یه دختری بود اسمش زهرا بود، همش تنها بود، با فاطمه خانم هم کاسه بود، حس خودم رو یادم اومد گفتم بذار برم باش خوش و بش کنم بیارمش تو جمع، بعد گفتم اصلن چه معنی میده؟ به یکی از دخترا گفتم، اون گفت خودش دلش میخواد تنها باشه من نمیرم... 73

همش جلو چشام بود و حسمو تداعی میکرد، یادم باشه اگه کسی اومد تو جمع ما که غریب بود حسابی تحویلش بگیرم بهش سخت نگذره، رفتم جلو و چند کلامی باهاش صحبت کردم، نگاهش یه جوری بود، از من بدش نمیومد، حالش بهم میخورد 31 ، گفتم بابا بیخیال، اومده حالشو ببره حالشو نگیرم، شاید حق با همون دختره بود، خودش دوست داره تنها باشه!!!

خب حالا شخصیت ها:
مهدی، سرپرست و مسئول، لیدر یا به قول بچه ها لدر، چهره دلنشینی داشت، از نگاهش میشد فهمید فرد مسئولیت پذیری و به فکریه، شینشم هم باحال تلفظ میکنه، قدش معمولی رو به کوتاه، لاغر، مهربون، با عشق و فهمیده، خوش اخلاق و باحال 91 ، بعضی وقتها بدعنق میشد اما همیشه احترام همه رو نگه میداشت، در کل بچه باحال و باعشقیه، خب اگه آقا مهدی این داستان و بخونه فکر کنم دو سه تا سفر مجانی مهمونم میکنه... 21

پروانه خانم، زن مهدی، بهتره بگم همسر مهدی، از مهدی سرزنده تر رو شوخ تر و باحال تر بود، با بچه ها بیشتر میجوشید، از مهدی ساده تر میگرفت و خیلی خوش اخلاق بود. 3

راستی اینو یادم رفت بگم، دیقه به دیقه، ثانیه به ثانیه، لحظه به لحظه خلاصه زرت و زروت میومدن ما رو میشماردن، یه بار خودش یه بار زنش یه بار همکارش، مخصوصن اون اوایل که سوار اتوبوس شده بودیم.

شهرام، دیدید بعضی وقتها از یه نفر همین جوری خوشتون میاد، شهرام از اون کسا بود واسه من 8 ! بچه ساکت و باعشقی بود، ستاره شناس 79 ، دور آتیش که نشسته بودیم لیزر مینداخت تو آسمون و میگفت این دب اصغره، این اکبر و... است، تا اون موقع اصلن دوست نداشتم راجع به آسمون و یا ستاره ها با کسی حرف بزنم 76 ، چون کم حوصله ام و اینکه چسبودن کدوم ستاره ها چه چیز رو نشون میده کمی حوصله می خواست، این بود که بیخیال بودم! اما اون لیزره حدوده 30 متر میرفت تو آسمون، از دید ما که تا ستاره ها میرفت، این بود که خلیی راحت هر ستاره ای رو که دوست داشتی میتونستی به راحتی نشون بدی! رنگشم سبز بود، تا اون موقع فکر میکردم لیزر فقط قرمزش هست، اون برای آزاره! 4 وقتی میخندید چهرش خیلی باحال میشد، اولین حرفهایی هم که ازش شنیدم خاطره جا موندش تو سفرهای قبل بود، وقتی گفتم بابا چقدر ما رو میشمارید...

ابراهیم، بچه خوشتیپ، از اولش از تیپش خوشم اومد، آذری بود و بامعرفت، شوخی های باحالی میکرد 21 ، یکی از بچه ها گفت یه کلاس ثبت نام کردم 11 جلسه نرفتم، میخوام از این به بعد برم، من با تعجب ازش پرسیدم اونوقت کلن چند جلسه است؟ ابراهیم از اون عقب داد زد، 12 جلسه، تازه جلسه آخر هم توجیهیه، خیلی خندیدم 24 ، بیشتر از همه با اون گرم بودم، بیشتر اخلاقمون بهم میخورد، دلم میخواست اونم بیاد پیشم، حالا میگم چرا بیاد پیش من...

سلیمان، از اسمش خوشم میاد، از اون بر و بچه های مودب و فهمیده، خیلی خون گرم و صمیمی، اوله اولش وقتی فهمید منم تو تور هستم، وقتی خودم به زور رسونده بودم و نفس نفس میزدم، بدون توجه به این که کیم و چکاره ام و کجام و... اومد با خون گرمی سلام کرد و دست داد 6 ، خاطره هاش خیلی جذاب بودن، چندین سال بود با این تور بود، خوش تعریف و خوش مشرب. خیلی دلم میخواد بعضی اخلاقاش رو داشته باشم...

رحیم، نمیتونستم به شوخیهاش نخندم، مخصوصن تو بازی پانتومیم، چهره آشنایی داشت و بین بچه ها حسابی جا افتاد بود.

مهرزاد، اسمش که خیلی قشنگه، از اون بروبچ عاشقه عکاسی، یه دوربین WIDE داشت که هم رو فیلم کردم بود، به نظر میومد عکاس حرفه ای باشه، وقتی میگفتی ازم عکس میگیری؟ با خنده میگفت تکی هزینه داره ها! بعد دوربینش رو میگرفت شونصد کیلومتر اونطرف تر 4 ، با تعجب میپرسیدیم داری از ما عکس میگیری؟ میگفت آره دوربینم WIDE هست! این اواخر دیگه عادت کرده بودیم، اگه پشت سرش هم دوربین رو میگرفت چیزی نمیگفتیم... یه کمی مرموز و مشکوک میزد، نمیدونم چرا، اما همش حس میکردم یه کارایی میکنه اما ما نمیدونیم 39 ، خیلی سخاوت مند و دست ودل باز بود، به نظرم صداش به در دوبله میخوره.

مجید، بچه نسبتن ساکتی بود، حواسش خیلی به دور و برش بود، رعایت میکرد و با همه کس نمیجوشید 27 ، به فکر بقیه بود و به سایرین اهمیت میداد، احترام نگه میداشت، یه عذر خواهی هم بهش بدهکارم، کنار آتیش بودیم دود غلیظ میرفت تو چشام اعصابم خورد بود، مجید لم داده بود رو من، باعصبانیت گفتم بیا بغلم، اما شرمندم کرد و پاشو جمع کرد و چیزی بم نگفت... 77

علیرضا، قدش از من کمی کوتاه تر بود، اما چهار شونه و خوشتیپ، اگه سرش رو بزنی، پاروی خوبی میشد، بهش میگفتن حاشیه 1 ، خودشم خیلی حال میکرد همش تو حاشیه بود، تو سایت درپیتشون هم آیدیش حاشیه است، نمیتونستم به شوخیهاش نخندم 4 ، اخلاقش ایجوری بود که وقتی میگفتی مواظب باشید داره نیسان میاد! میگفت راننده نیسان مواظب باشه ما داریم میریم، اونقدرا خنده نداشت اما من هم بهش میخندیدم هم از این جمله هاش خوشم میومد. 21

نازنین، اول که دیدمش گفتم حتمن 2 سال ازم کوچیکتره، اما بعدن فهمیدم چند سال ازم بزرگتره 13 ، خیلی خوب مونده بود، به دوست خواهرم میگفتم فاطمه خانم مسخرم میکرد، تاکیدش رو خانمش بود! همه هم رو به اسم کوچیک صدا میکردن، من هرچقدر زور زدم همرنگ جماعت شم نتونستم، حتی به همسر آقا مهدی هم میگفتن پروانه!

نجمه: خواهر بزرگ نازنین، از نازنین جا افتاده تر و سنگین تر بود، تابلو بود خواهرن، انگار دانشگاه تدریس میکرد، بهش میگفتن استاد، یه کمی هم رو خواهرش حساس بود و بعضی وقتها غیرتی میشد، تو این زمانا چهرش واقعن دیدنی میشد 3 ، ابرواشو میداد بالا و با تاکید و محکم حرف میزد.

دوخواهر، ببخشید من بد جوری توی اسم حفظ کردن گیجم، اسمشون یادم نمیاد 81 ، خواهر های آقا مهدی بودن، معلوم بود این کاره ان، خیلی به خودشون میرسیدن، خوش اخلاق بودن، گیر داده بودن که من پیش فعالم! مهربون بودن و صمیمی، خوش صحبت و خوش تعریف، اگه حواست و جمع نمیکردی همه جیک و بوکت که هیچ همه رازهات هم میکشیدن بیرون، مخصوصن یکیشون که اسمشم نمیدونم، زیاد به درد زیر زبون کشیدن میخوره، از مهدی بزرگتر به نظر میومدن! 96

اعظم، انقدر باحال بود که نگو و نپرس، وقتی مخندید از ته دل میخندید 24 ، نمیشد باش نخندی 21 ، دنبال بهونه واسه خندیدن میگشت، تعارفی بود و خوش خنده، ده بار خنده رو گفتم نه؟ آخه خداییش خیلی خنده هاش باحال بود.

راننده بوقی، اسمش نمیدونم دوست ندارم هم بدونم 14 ، به طور متوسط هر 5 ثانیه 66 بار بوق میزد، به خودشم رحم نمیکرد! اعصاب خودشم خرد کرده بود، خدا رو شکر برگشتن با یه اتوبوس دیگه برگشتیم.

فاطمه، دوست خواهرم، مهربون و صمیمی و کم حرف، به فکر بقیه بود، حواسش خیلی جمع بود به اطرافش، زیادی همه چیزو سخت میگرفت، با طاقت و پر استقامت، اخلاقاش همیشه منو یاد خواهرم میندازه 3 .

رضا، از من چند سال بزرگتر بود، قبلن یه اسم خارجی داشته، بچه باحالی میزد، دور آتیش که با هم حرف میزدیم از حرفاش خوشم اومد، زیاد با هم نبودیم.

سیما یا سینا، البته فکر کنم سینا اسم پسره، پس همون سیما، به چشم خواهری خیلی زیبا بود، قد بلند و کم حرف، خیلی کم حرف، نه، خیلی خیلی کم حرف، ساکت و آروم، خانوادتن آروم بودن، پدرش از اونایی بود که معلوم بود خیلی دنیا دیده است، به مادرش میگفتم "مادر خواهر نما"، از سیما پرسیدن مادرت کو؟ فکر میکردن با خواهرش اومده، گفت اونجاست، باتعجب پرسیدیم اون مادرته؟ گفت آره بعد صدا کرد مامان، مادرش برگشت، همه خندیدن، خیلی خوب مونده بود، کلن با بقیه نبودن، ترجیح میدادن سه نفری با هم باشن. 8

اسم بقیه هم یادم نمیاد، آها یه زن و شوهر دیگه هم بودن، آقا خیلی ساکت و سنگین، خانمش پرحرف و باشور، از اون قدیمیا و باحالای گروه بودن اما اون توی برنامه های تعیین شده شرکت نکردن!!! اینا هم حسابی به خودشون میرسیدن، پاچه و عدسی و...

وای حسین، جناب حسین خان، از اون آدمای باحال و پرشور و انرژی و یه کمی شیطون بود، خیلیم احساساتی بود، ازش خوشم میومد، گیر عجیبی رو ورق بازی داشت، الحق هم همه رو میبرد، بهم میگفت هر وقت خواستی بیای تو سایت بگو. 4

بهروز، قد کوتاه و زیرک، کلن عشق عکسای راه دور بود، فاصله زیادی میگرفت و میگفت عکس بگیرین، خنده هاش خیلی شیرین بود.

زهرا، هم کاسه فاطمه، زیاد حرف نمیزد، اما بهش نمیخورد آدم ساکتی باشه، زیاد از من خوشش نمیومد، کنجکاو بود و با دقت، هر کس حرفی میزد راجع به چیزایی که میدیدیم با دقت گوش میکرد، احساساتی بود به نظرم، از اوناست که از پس شوهرش حسابی بر میاد، البته نمیدونم ازدواج کرده یا نه، فیزیک خونده بود.

4 یا 5 نفری رفتیم چشمه! موقع برگشتن زهرا چاقوشو گم کرد! وقتی با خودش گفت وااای چاقوم کو؟ حس کردم خیلی چاقوشو دوست داره! شونصد بار رفتم و برگشتم، هرجا پریده بود! رفته بود! احتمال داشت بپره! پیدا نشد که نشد! دوست داشتم خوشحالش کنم... 1

نادر، اسمش بهش میدومد، یه اعجوبه ای بود که واقعن نادر بود، حالا میگم چرا... تون صداش رو تاحالا تجربه نکرده بودم، بچه فوق العاده باحال و خون گرمی بود و بجوش بود، خوابالو بود اما به وقتش پرانرژی، حواسش جمع بود و سعی میکرد بقیه رو خوشحال کنه، ازش خوشم اومد، ادیب هم هست! 3

یه خانم دیگه هم بود، اسمش یادم نمیاد، کفش مناسب نداشت، بدتر از من، خیلی باحال میخندید، یه بار یه دمپایی بم داد تا حالا نپوشیده بودم، یه چیزی پام بود اما انگار چیزی پام نبود، به نظر خیلی حساس میومد، اما سرسخت بود.

همه فن حریف! یه نفر دیگه هم باهامون بود که روز دوم ازمون جدا شد و برگشت تا به خانوادش برسه! مرده فهمیده و باحالی بود! از نظر تجهیزات نقطه مقابل من بود! همه چیز داشت!
از کوله 4 نفره دو پوش با قسمت اضافی برای وسیله ها گرفته تا بادگیر گاز و فندک بزرگ و ... اگه رنگ چادرش سفید بود از بالا چادر مثله خونه اسکیموها بود! 22

میثم، صدا از در و دیوار و کوه و دشت میومد از ایشون خیر! حتا باهاش هم که حرف میزی آروم و با حوصله جواب میداد! اما حسابی واسه کار خودش زرنگ بود! رفتیم مثله قوم مغول ریختیم رو یه درخت که شکسته بود و افتاده بود زمین! همه میزدن سر و کله هم تا بیان بالا و جا بشه، بعد ایشون در کمال آرامش انتهای درخت نشسته بود! 4

حاجی، آدم 4شونه و سنگینی بود! صفت اولی ظاهری دومی شخصیتی! به نظر مذهبی و معتقد میومد! داشتم به بقیه میگفتم من سلطانه مخم! تا حالا فقط 8 بار تو خونه خودمون مخ زدم! نذاشت حرفم تموم شه! گفت این چه حرفیه؟ اومدیم طبیعت و صحرا بعد شما... آروم گفتم مخ گوسفند بودن خو! کله پاچه که داریم من مخشو تو هاونگ میکوبم( میزنم! )! بی انرژی و کم جون گفتم! بعدش همه بلند بلند خندیدن... 21 آقا مهدی بیشتر از بقیه باهاش شوخی میکرد. 3

شوخی رو اینجوری با بقیه شروع کردم که کوله من نصف شماست، دلتون بسوزه و کوله بکشید من راحتم، کلن سفر خیلی خیلی خوبی بود فقط شبهاش و موقع صبحونه و نهار و شام سخت میگذشت، از غرورم خرج میکردم، خیلی بم سخت میگذشت، حالا میگم... 76

بعد از اینکه راه افتادیم به سمت سوباتان، قرار بود یه جایی به چشمه برسیم آب برداریم و بخوریم، اما از شانس ما خشکیده بود، همه نشستیم، از این که نمیتونستم جلو باشم بدم میومد، پرسیدم اگه بخوام جلو دار بشم باید چکار کنم، گفتن باید بیای، آشنا بشی، باتجربه بشی، حداقل 20 سفر چند روزه، یه گروه هم بود با اسم شناسایی، جلوتر از جلو دار بود، گروه که چه عرض کنم بعدن شدن گروه اولش فقط آقا مهدی بود، از اینکه دیده نمیشدم خوشم نمیومد، فکر میکردم کنار گذاشته شدم، همین وقت که نشسته بودیم، مهدی به یه نفر گفت برو ببین این مسیر خوبیه، داشت منمن میکرد من گفتم آقا مهدی من برم؟ 30 من برم آقا مهدی؟ 30 خلاصه هر جور بود گفت آره برو تو زبر و زرنگ تری، فهمیدم همچین هم کنار نیستم، دوییدم و برگشتم، گفتم این یکی چی؟ باز دوییدم و برگشتم، البته 2000 متری بود ها، یعنی اونقدرا هم کم نبود، قبلشم چند ساعتی پیاده روی کرده بودیم، هوا گرم بود و همه خسته با این حال من میدویدم. 69

گفتم کمی خیس هست اما خوبه، در کمال تعجب مهدی بلند شد بره شناسایی راهی که رفته بودم، گفت مرتضا کولتو بردار با هم بریم، باور نمیشد دارم میرم تو گروه شناسایی، تاب نداشتم، همش حرف میزدم از هیجان 76 و 10 متری از آقا مهدی جلوتر بودم، خوش میگذشت، انرژیم تموم نمیشد، همش بالا پایین میرفتم، رسیدیم به یه دشتی که از زیباییش نمیتونم چیزی بگم، از کوه بالا رفتیم و با بیسیم بقیه رو راهنمایی میکردیم که چطور بیان. همه کولشونو گذاشته بودن تو وانت چون مسیر طولانی بود اما من غذا خودم و غدا فاطمه خانم و یه سری وسایل دیگه ایشون رو میاوردم، سنگین نبود. 102

وقتی با آقا مهدی بودم دوست داشتم ابراهیم هم باشه.

وقتی رسیدیم بالای کوه تمام دشت زیر پامون بود، گلهای زرد کوچیک اما زیاد یه هاله زرد رنگ به دشت داده بود، مه بود و دشت توی مه کمی تیره تر به نظر میرسد، انقدر زیبا بود که دوست نداشتم از اونجا بریم و میخواستم همچنان نگاه کنم، یه چشمه پیدا کردیم بالای کوه و موندیم، سیر که نگاه کردم دیدم مهدی رفته، فکر کردم قالم گذاشته 14 ، گفتم نمیخوام ببری بگو، میپذریم این جوری بی ادبیه! بعد فهمیدم تشریف بردن خرگوش بگیرن، یا همون دستشویی خودمون، با پروانه خانم گفتم با بیسیم بهش بگو اگه خرگوششون رو گرفتن من برم؟ ایشون هم زحمت کشیدن و باز از گروه جدا شدم و گروه شناسایی رو ردیف کردیم. 59

از سگ براتون گفتم، نمیدونم چرا با آقا مهدی که بودیم سگا زیاد نمیومدن جلو، ساکت میشدن و برمیگشتن، تعجب میکردم اما چیزی نگفتم، تا اینکه یه بار که سگ داشت میدوید طرفمون دیدم آقا مهدی میگه نگاه کن نگاه کن، به سگ نگاه کردم، چیزی دستگیرم نشد، گفتم خب که چی؟ گفت نه به این نگاه کن، دستش یه دستگاه مثله کنترل تلوزیون بود که اسمش فکر کنم دایزر2 بود، فرکانسی ایجاد میکرد که فقط سگ میشنید و سخت میترسید! نه انسان و نه حیوونه دیگه ای اون صدا رو نمیشنید! خیلی حال میداد، به قول آقا مهدی آدم احساس قدرت میکرد. 94

یه بار سگ افتاد دنبال یکی از بچه ها، نادر دایزر و برداشت و با یه حالت باحال افتاد دنبال سگ، کسی دایزر رو نمیدید، همه خندیدن، سگه بدجور از دست نادر فرار میکرد. 21

خیلی ارتفاع گرفتیم، حدود 3هزار متر، دیگه از نهارها و شام ها و صبحونه ها نمیگم، البته غذامو با کسایی که باهاشون نهار میخوردم تقسیم میکردم ولی... 20

ان شاالله تشریف بیارن اراک، ببرمشون سالارخان یا هتل حتمن از خجالتشون دربیام، حالا اینم جریان داره... 2

از زیبایی دشت و منظره ها نگم، مردمش هم خیلی خونگرم، مهمان نواز و مهربون بودن، واقعن باید یاد بگیرم، یه جا واسه نهار وایسادیم، عشایر چادر زده بودن، یکیشون اومد و گفت بفرمایید چای مهمون من، اینجوری زشته، به جای تشکر گفتم بابا ما 30 نفریم، با خنده گفت خیالیت نباشه، ما هم سماور داریم، یه جوری گفت که انگار هیچ مشکلی نیست، واقعن خدا پدر مادرش رو بیامرزه، به دور از این همه آموزش و تمدن و ... ببین چه بچه با معرفتی تربیت کردن، بنده خدا واسمون شیر و ماست و آب و نون آورد. ما هم از رو نمیرفتیم، نون کم آورده بودیم، داد میزدیم رو به گروه بغلی نون ندارین؟ که اون بشنوه و برامون بیاره. 71

اونجا حتا به برف هم رسیدیم، رو برفا هم رفتم، بعد از اینکه سرازیر شدیم، همون خانمی که کفش مناسب نداشت پاش پیچ خرد و به همون بهونه ایستادیم، اما مهدی رفت، خیلی فاصله گرفت ازمون، یه جاهای دایره ای ساخته بودن با سنگ، گفتم خدایا این چی میتونه باشه؟ وقتی نزدیک شدم دیدم مکان خرگوش گیریشونه! تو مسیر خیلی بالا پایین و این ور اون ور رفتم.

خوش میگذشت بم، زهرا چند قدم جلو تر بود، فکر کردم اگه باش شوخی کنم بهتر باشه، رفتم جلو و بهش گفتم خانم ببخشید شماره بدم خدمتتون؟ با تعجب نگام کرد، دره بتری آب رو باز کردم، توی درش نوشته بود 28 گفتم بفرمایید اینم شماره، بازم در موردش اشتباه کردم، خوشش نیومد اما بقیه خندیدن، خودش لبخند زد اما...

خلاصه تو مسیر با بقیه شوخی میکردم و میخندیم، البته بیشتر میخندوندمشون، از خاطرهام میگفتم و اونا خیلی میخندیدن و مشتاق خاطره بودن، این اواخر دیگه هر وقت وقت میاوردیم یا منتظر میشدیم میگفتن خب مرتضا یه خاطره بگو، وقتی تعریف میکردم بدون اقرار 32 جفت چشم به من نگاه میکرد، از اینکه مرکز توجه بودم خیلی حال میکردم و خاطرات یکی پس از دیگری... حتی آدرس سایتم هم گفتم، آخرش آیدی و ایمیلم هم گرفتن...

چند بار شنیدم، هر وقت خواستی بیای تو سایت بگو، آقا مهدی گفت یادم باشه حق الزحمه خندوندن بچه ها رو بهت بدم، البته یادش نموند. 4 64

از اینکه 98 تومن دادم یا 89 تومن گرفته تا سنگ و دیوار و هوا و اینکه تجهیزات چیزی نیاوردم و کولم کوچیکه و...، سوژه میشد واسه خندیدن، از اولش تا آخرش خندیدم، سفری بود که هرگز یادم نمیره...

رسیدیم بالای کوه، آقا مهدی گفت داریم میرسیم به مه، انقدر منظره زیبا بود که حد و حساب نداره، توی مه سمت راست کوه سبز سمت چپ دره سبز، صدای پرنده های دائمن به گوش میرسید، زیبایی بینهایتی بود که تا نبینید نمیتونید درک کنید.

توی مه فقط اکسیژن بود که میرفت پایین، زیاد غلیظ نبود تا 10 ، 20 متریتو میدی اما وقتی مه برای چند دقیقه میرفت، دشت رو کامل میدی دوست داشتی پر بکشی تو ی دشت و مه و...

همش یاد دختری در مزرعه و این آهنگ میافتدم : من یه پرنده ام آروز دارم... 48

دوباره زدم جلو، آقا مهدی بهم گفت برو جلو یه جا واسه نشستن پیدا کن، از این که مسئولیت بهم داده بود اونم تو سفر اول، خودم تنهایی، خیلی لذت بردم 91 ، رفتم و یه جای باحال پیدا کردم، ضد حال نمیزد، بگه اینجا آب نداره، سر راهه، چمیدونم بریم این جا خوب نیست و... خلاصه به نظرت احترام میذاشت و رئیس بازی درنمیاورد، وقتی بچه ها گفتن بریم گفت نه این جا جای خوبیه، اعتماد بنفسم که رو هزار هست، اما همین جوری تصاعدی میرفت بالاتر... 4

باز من و آقا مهدی افتادیم جلو و رسیدیم سوباتان، یه روستا ته دره با خونه های رنگی، رنگ همه خونه ها روشن بود و از بالا فقط سقف رنگیشون معلوم بود، خوش به حالشون واقعن، زیبایی بی انتها...

کوله ها رو پیدا کردیم و رفتیم کمپ زدیم، من خیلی بالا پایین رفتم و شیطونی کردم، همه گفتن فردا که بیدار شی پاهات دیگه ماله خودت نیست، گفتم پس هنوزم نشناختینم... 16

خوشبختانه سوباتان مغازه داشت، رفتم بخرم دیدم 50 تومن کجا بوده؟ فقط 5 تمون دارم، رفتم پرسیدم آقا دستگاه کارت خون دارید؟ یکی از بچه های خودمون خندید و گفت: آره ADSL هم دارن! اونجا برق هم نداشتن! شبها موتور برق روشن میکردن... 2 20 20

بدی بی تجهیزاتی این بود که احساس ترحم داشتن بم، داشتم نفس عمیق میکشیدم، هوا عالی بود، اعظم خانم اینا داشتن قرمه میخوردن، فکر کردن دارن حسرت غذا رو میکشم، گیر دادن که نه، گیر واسه یه لحظشه، پیله کردن باید بیای غذا بخوری آه میکشی...

رفتیم کباب بزنیم، به بهونه اینکه که کبابه بهداشتی نیست گفتم من کباب نمیخورم 71 ، یادم نمیره، هیچ وقت اینجوری بی پول نمونده بودم، 5 تومن رو خرت و پرت خریدم و دیگه پول نداشتم، شب خوابیدیم، هوا خیلی سرد بود، تو چادر جا نبود، ناچار 3 نفری رفتیم تو چادر، من و رحیم و بهروز، ساعت 3 نصفه شب زانواهم داشت صدا میداد، همیشه موقع خواب تا جایی که میتونم پاهامو باز میکردم ( هم خونه ایهام میگن پاهات هشتی ان موقع خواب 4 )، اولین بار بود تو کیسه خواب میخوابیدم، انگار آدمو قنداق کردن، نمیتونستم زانوهامو خم کنم، جا نبود، زانوهام درد میکردن نه از خستگی از یک بند راست بودن، طاقت نداشتم، رحیم بیدار کردم گفتم پاشو زیپ چادرت کجاست! با تعجب پرسید کجا؟ 81 گفتم پاشو بازش کن، وقتی داشتم میرفتم گفت کجا؟ گفتم بابا خرگوش میخوام بگیرم 4 ، فکر کردم اگه بگم زانوم درد میکنه میگه بگیر بخواب بابا، رفتم کمی دویدم زانوم خوب شد، گفتم برم خرگوش هم بگیرم که دروغ نگفته باشم.

خلاصه کلی اونا رو هم اذیت کردم، یک بار هم به رحیم گفتم شاس مخ، ازم ناراحت شد، منظوری نداشتم امیدوارم ببخشم 77 ، روز سوم رفتیم لیسار، زیباترین منظره عمرم رو تو این مسیر دیدم، بهتره توصیفش نکنم، عکسش هست، برام بفرستن میذارم تو همین برگه، بهترین جاش خواهرم زنگ و زد و تولد مادرم و یادآوری کرد. 3

رسیدیم لیسار، وسط جنگل، بی مراما دستای الاغارو بهم بسته بودن تا در نرن، به نظرم خیلی اذیت میشدن، موقع برگشت گفتیم آقا هیزم بیارم واسه شب، من یه تنه درخت بزرگ هلالی برداشتم انداختم رو دوشم، زیاد سنگین نبود اما بزرگ بود، واسشون جالب بود این و البته عجیب، هر کس یه چیزی میگفت، بعضی ها دلشون میسوخت و میگفت بندازش بعضی ها میگفتن نه بیار، نجمه از اون دسته دوم بود، گفت بذار بیاره همین جوری انرژیش سوخت شه، گفتم خیست میکنما، به من کار نداشته باش، برگشت گفت خیس کن، خیس کن دیگه، منم بتری آب رو خالی کردم سرش، دیدم همه دارن چپ چپ نگام میکنن 55 ، گفتم چیه فکر کرده نمیریزم؟ 17 دیدم باز دارن نگاه میکنن، گفتم خب خودش گفت 2 ، بعد از دلش درآوردم، دختر با جنبه ای بود. انقدر گیر دادن تا انداختمش، گفتم من برای شما، شما واسه کی؟

شب قرار شد بریم خونه بگیریم، رفتیم قیمت کردیم شد نفری 4.5 پول نداشتم، رفتم از فاطمه خانم قرض کردم، دلم میخواست یه نفر بیاد از رون پام گوشت بکنه ببره ولی این کار رو نکنم، بهم میگفتن خیلی مغروری، به نظرم نبودم اما اونجا فهمیدم زیاد بی راه نمیگن. 41

موقع برگشتن یه 40 کیلومتری پشت نیسان بودیم، خانما با یه نیسان، آقایان با یه نیسان و یه نیسان هم کوله ها رو میاورد.

تازه اونجا بچه ها یخشون باز شد و زدن و رقصیدیم و خانما را خیس کردیم و... رانندمونم بد جو گیر بود، ترمز نداشت بعد تو سرپایینی چنان گاز میداد که همه داد میزدن یواااااااااااااش، پیچهای جاده اش 180 درجه بود و جاده خاکی و ناهموار...

سوار اتوبوس شدیم و برگشتیم، تو راه برگشت باز پانتومیم بازی کردیم، بمن گفتن پروتکول الصاقی رو بگو، خندیدم 21 میخواستم بگم اونی که منظورتونه پروتکل الحاقیه نه الصاقی، اما بعد گفتم الصاقی رو بهتر میتونم برسونم، اما زهی خیال باطل، هرچقدر زور زدم نشد که نشد، نمیدونم چرا ولی بدجوری عصبانی شده بودم... 81

بعدشم تو اتوبوس رقص و به پا کردم، داشتم میرقصیدم دیدم همه دارن بدجوری نگاه میکنن، گفتم لابد دارن عکسی فیلمی چیزی، بعد دیدم اوضاع داره عوض میشه، نشستم و حال همه رو گرفتم، فقط راننده برنگشته بود نگاه کنه اونم از تو آینه بی نصیب نموند 4 ، رفتم جلو تر برقصم سرم خرد تو سقف...

سفر بسیار بسیار خاطره انگیزی بود که هرگز فراموش نمیکنم، شمام شده یک بار باز این سفرا برید.

دوستان ببخشید که اصل خلاصگی رو رعایت نکردم، البته از نظر خودم رعایت کردم! 24

اگه بچه ها تو دیدگاه اسمشون رو بگن تا این متن رو تصحیح کنم یا دوستانی که از قلم انداختم ممنون میشم.

سپاس از اینکه تا انتهای این خاطره من رو همراهی کردید.

موفق و پایدار باشید.
مرتضا باجلان


001
بخشی از مسیر راهمون...


002
درختان بسیار زیبای جنگل


003
یکی از چشم اندازهای رویایی!


004
اینم یکی دیگه!


005
بدون شرح!


006
برفراز ابرها - آقا نمیخوام دلم تنگ شد، باز دلم خواست...


007
برادر مهدی - لازم به ذکر است که هیچ گونه مسئولیتی در قبال هیچ چیزی متوجهشان نیست!!!
قبل از راه افتادن یه رضایت نامه پر میکنید دارای شونصد بند، که عین شونصد بندش نکته بالا درش کاملن مشهوده!


008
بروبچ!
زانو بندام بزرگ بودن از پام درمیومدن! این بود که آوردمشون روی شلوارم!
خب ایستاده از راست : ...
شاید کسی نخواد معرفی بشه، بهمین دلیل معرفی نمیکنم...


009
سگهای لوس و مامانی و بی آزار، الان که فکر کردم دیدم بهتره بگم خیلیییییییییییییی بی آزار...


010
زیبایی وصف نشدنی طبیعت بهمراه ذوق و سلیقه عکاسش!!!


011
بهترنی حیوونه مهمان نواز نئور!
من نرسیده سوارش شدم...


012
برفراز ابرها 2


013
عملیات انتحاری و شهادت طلبانه برای چیدن آلو نرسیده توسط اینجانب! ( جمله از دوستان آنوبانینی )
نادر و سلیمان دستم و گرفتن که با سرعت نور و با کله تشریف نبرم پایین ته دره، آلو چیدم به هیچ کدومشونم ندادم! هر هر هر
خباثت خیلی حال میده...
به بخش انتهایی کوله ام دقت کنید، اون چوبها رو میاوردیم برای آتش و سو و سات شب!!!


014
دریاچه بزرگ و زیبای نئور


015
بدون شرح!


016
دشت زیبا و تمام نشدنی کنار دریاچه نئور.


017
گل در میان گل...


018
گل اون سمت گل ها...


019
از این جا که عکس گرفته شده تا اراک تقریبن 14 ساعت به نظر میاد با کم و زیادش!
از چادر ها تا اون ساختمون با در سبز که همون مسجد بود حدود 40 ساعت بدون کم و زیاد!!!
به عکس نهم برگردید.


020
اشتباه نکنید، دریا نیست همون دریاچه نئور!
تبریک میگم به عکس بسیار با ذوق و استعدادش...


021
نه دیگه، بازم اشتباه کردید!
تبلیغ ایرانسل کدومه؟ همون گلهای بسیار زیبا و کوچک و انبوه و زرد دشت کنار دریاچه نئورن!
قورباغه هم داشت! به نظر روز مسابقشون بود، بد جور گرم بودن، یکی پس از دیگری میپریدن جلوت...


022
در راه سوباتان! چند ساعتی از نئور فاصله گرفتیم...


023
سراسر زیبایی! همه جا مه آلود با هوای بسیار بسیار عالی!
یک راه، بالا سبز پایین سبز!
کوه سبز، دره سبز، دشت سبز...
دلت میخواست بپری!


024
کوههای نزدیک سوباتان!
خورشید هم داشته باشید...


025
فکرشو بکنید رفتیم تو همون ابرها...
البته من که نرفتم من پریدم...


026
در حال بازگشت از لیسار به سوباتان!
الان رفتیم لیسار و باز داریم برمیگردیم سوباتان
ببخشید که عکس ها مرتب و به ترتیب نیستن...
این جا حسه بدی داشتم! داشت تموم میشد سفرمون! خودمو خوشحال نگه داشته بودم با فکر وانت سواری نه لیسان سواری فرداش...


027
منظره بسیار زیبای تموم نشدنی!
مثل عکس های WALLPAPER هست!
میشه اینجا رفت و لذت نبرد؟!!!


028
نه بابا من نیستم!


029
درختان همزاد من!
عجیب بود بین اون همه درخت اینا بسیار بلند تر از بقیه و خیلی لاغرتر از بقیه بودن!


030
اینجا قرار شد هر کس از یه جای درخت سر دربیاره!
من دیر رسیدم! دیگه هیچ سوراخی نبود واسه من!


031
جزو آخرین عکس ها!
انقدر دوست داشتی بپری تو اون ابرهای پشت سرت!
دره عمیقی هم بود!
چی میشد ما هم بال داشتیم خدا؟
حداقل یه بار واسه همه عمرت!
اگه این طور بود من شک نمیکردم و میگفتم اون یه بار سهمیه بالم همین الان میخوام!


032
برفراز سوباتان!


033
همون عکس بالایی از این زاویه...


034
کمپ از راه دور...
پسر من میگم فرزاد یا بهزاد چرا همش میرفت و از دور عکس میگرفت...


035
بروبچ!
بنده بسیار ناراحتم! نیاز به گفتن نداره کاملن مشهوده!


036
حالا ایمان آوردم به دوربین WIDE مهرزاد!
به من دقت کنید! دقیقن یادمه فکر کردم فیلممون کرده! صورتش کلن اون طرف بود.


037
اینجا خواهرم زنگید!
منظره پشت انقدر زیباست که ساعتها بهش نگاه کنی خسته نمیشی!
یادم باشه چند نفر دیگه رو اضافه کنم به لیست...


038
اینجا نزدیک لیساریم!
وقتی این درخت تنها رو دیدم همه مثل قوم اعجوج و معجوج یا مثل همین آپاچیا ریختیم بالا درخت!
صدای شکستنش میومد اما کسی اهمیت نداد همه اومدن بالا! درخته هم از تنهایی دراومد، خوشحال بود انگار!!!
دارم به علامت ضربدر که با چوبام ساختم نیگا میکنم.
یکی نیست بگه تخته اون طرفه!

دیدگاه ( 16 )